تبلیغات
☣ ƓLAMOUR ƬHƐ LǀƑƐ☣ - lies that the mirror say_2
lies that the mirror say_2
ادامهههههه امد

*یک سال بعد*

قدش بلندتر شده بود و نسبت به گذشته اندام بسیار زیبایی پیداکرده بود.اون دیگه دختر لاغر و رنگ پریده ی زخمی گذشته نبود.با وجود سن کمش رفتاری مثل بچه ها نداشت،کم‌حرف بود و وقتی صحبت می‌کردصحبت های اون به زن های ۳۰ ساله بیشتر شباهت داشت تا یک دختر یازده ساله.با وجود گذشت یک سال موهاش اصلا رشد نکرده بودن.انگار گذر سال‌ها فقط روی اونها جواب نداده بود...هرچند بعد از ملاقات یک سال پیش با اون پیرزن رنگ موهاش کاملا سفیده شده بود و این...درمورد رنگ چشم هاش هم صدق می‌کرد.چشم هایی که قبلا به سبزی چمن تازه بودن...حالا به سفیدی برف شده بودن و این برای مردم ترسناک بود.
این یک سال براش سخت گذشت،جدا از زمان کوتاهی که براش مونده بود...مشکلات زیادی برای برای پیدا کردن جایی برای زندگی و غذایی برای خوردن داشت.
تقریبا هیچکس قبول نمی‌کرد به یه دختر یازده ساله کار یا اتاق بده.
هرچند بعد از چند روز بی‌وقفه گشتن و خوابیدن روی نیمکت پارک ها تونست یه جای خواب پیدا کنه.درست پشت همون تپه‌ای که بار اول روش پا گذاشته بود‌.
یک کلبه ی چوبی قدیمی.از وضعیت کلبه معلوم بود که سال ها کسی واردش نشده بود.چوب ها پوسیده و بو میدادن.گوشه های دیوار،در و پنجره ها تار عنکبوت دیده میشد.قطرات شبنم رو میشد روی برگ گیاهانی که راهشونو به داخل کلبه باز کرده بودن دید.
اونجا بهترین جای ممکن بود.
اما پیدا کردن کار...اون یه بحث دیگه اس.
حتی شغل هایی که به سن اهمیت نمی‌دادن دختری که هیچ هویتی نداشت رو قبول نمی‌کردن.وجود مافیا در شهر و مرگ و میر هایی که همیشه تیتر اول روزنامه رو می‌گرفتن باعث شده بودن هیچکس به دیگری اعتماد نداشته باشه.الان تقریبا همه ی مردم شهر برای حفاظت از خودشون اسلحه حمل می‌کردن.
ساعت ها شبانه روز گشتن بالاخره نتیجه داد و تونست توی یک رستوران کوچیک به عنوان پیشخدمت شغل پیدا کنه.البته برای نترسوندن بیشتر مشتری ها اون مجبور شد با اولین حقوقی که میگیرع برای خودش لنز بخره.
حالا بعد از خط زدن خونه و کار از لیست...
کارش تموم شده بود،آخرین ظرف هارو شست و خشک کرد.پیشبند خاکستری رنگ و روغنی رو از دور کمرش باز کرد و حلقه ی اون رو از دور گردنش بیرون اورد.پیشبند خیلی قدیمی و پاره بود و با تماس با پوست باعث خارش می‌شد.
پیشبند رو کنار سینک ظرفشویی گذاشت و بعد از خداحافظی کوتاهی با رئیس و باقی کارکنا ازونجا خارج شد.
هوا تاریک شده بود و با وجود دیر نبودن ساعت هیچکس در خیابان ها دیده نمی‌شد.
رستوران جزو بافت های قدیمی شهر بود و با رنگ امیزی دیوار بیرونی این واقعیت رو پنهان کرده بود.
رستوران در حاشیه ی شهر بود و ازونجا تا کلبه تقریبا نیم ساعت راه بود...البته با پای پیاده.
اون همیشه مسیر کلبه تا شهر رو پیاده روی میکرد چون اونقدر پول اضافه نداشت که خرج تاکسی کنه.اون باید علاوه بر خوراک و پوشاک،شهریه ی باشگاهش رو هم می‌داد.
اون در یک باشگاه جوجیتسو ثبت نام کرده بود.اون می‌دونست که دونستن دفاع شخصی در شهری به این خطرناکی یک امر واجب بود.
به دلیل یادگیری سریع،باشگاه مقداری از پول شهریه رو به اون پس داده بود.به امید اینکه با شرکت در مسابقات و برنده شدن باشگاه به شکوه سابقش برگرده...درسته باشگاه دیگه شاگردان زیادی نداشت و همون تعداد کم باقی مانده از بچه های بدردنخور تشکیل شده بودن.
هرچند هیکاری تصمیم نداشت در هیچ مسابقه ای که ممکن بود هویتش رو فاش کنه و اون رو به یتیم خونه بفرسته شرکت کنه.
اون به گفته ی مربیش یک "نابغه"بود.همه ی تکنیک هارو سریع یاد میگرفت،بدون ترس حمله می‌کرد و قبل از هرکاری خیلی سریع موقعیت رو برای انجام بهترین حرکت بررسی می‌کرد.با وجود درد شکایت نمی‌کرد خیلی کم زخم می‌شد ولی همون زخم ها هم به سرعت درمان می‌شدن...فکر کنم باید از اون مرد برای هرروز کتک زدنش تشکر می‌کرد.
اوایل زمستان بود.هنوز برف نباریده بود ولی سرما به تنهایی برای یخ زدن آب های دریاچه ها کافی بود.
به کلبه رسید و در چوبی سنگین رو باز کرد.کلبه با کوچک ترین حرکت تکون میخورد و صدا می‌داد.اگر کسی از بیرون تماشا می‌کرد فکر می‌کرد کلبه هرلحظه فرو خواهد ریخت‌.
با وجود مشغله‌ی ذهنی زیاد اون حتی فرصت نمی‌کرد از محل زندگی مزخرفش ایراد بگیره.طی یک سال گذشته اون علاوه بر پیدا کردن جای خواب و کار اون دنبال مقر اصلی مافیای بزرگ M.D هم میگشت.
پرده ی قدیمی جگری رنگ روی دیوار رو کنار زد و به تماشای تکه های روزنامه و کاغذ های روی دیوار پرداخت.
بعد از ربط دادن جنایات مافیا،اسلحه هایی که در بعضی انبار های قدیمی پیدا کرده بود،رفت و آمد و ردیابی تماس های افراد بندر اون بالاخره مقر اصلی رو پیدا کرده بود.
اینکار با وجود شرایط مالی بد خیلی ساده بود و اگه امکانات بیشتری داشت میتونست اینکارو سریع تر انجام بده.
ساختمان اصلی عبارت بود از آپارتمانی ۵ طبقه و تقریبا قدیمی که در محله ای مسکونی در وسط شهر.
اون منطقه متعلق به قشر فقیر جامعه بود و پلیس در اونجا کمترین رفت وآمد رو داشت.کسی که تصمیم گرفته بود مقر اصلی رو اونجا بسازه مطمئنا آدم باهوشی بوده.
وقتی برای تلف کردن نداشت همین امشب کار رو تموم می کرد.
لباس هاشو عوض کرد.اون همیشه پیراهن های یقه اسکی میپوشید تا زخم دور گردنش رو مخفی کنه تنها زخمی که طی اون یک سال درمان نشده بود و هر از گاهی باز می‌شد.
یه پیراهن سفید آستین بلند و یک ژاکت مشکی که یکم براش بزرگ بود،یه شلوار تنگ مشکی و کفش های اسپورت سفید پوشید و موهای کوتاهشو دم اسبی بست.
ساعت از ۱ گذشته بود و هوا سردتر از همیشه بود.تا وسط شهر ۱ ساعت پیاده روی بود.
با وجود اینکه یقه ی ژاکتش رو هم تا زیر چشم هاش بالا کشیده بود برخورد باد سرد رو با صورتش حس میکرد.حس سوزن سوزن شدنی دردآور.
میلرزید و می‌تونست سرخ شدن صورتش رو حس کنه.خون توی انگشت هاش یخ زده بود و حرکت دادنشونو مشکل کرده بود.هرچند فقط یکم هوای سرد برای متوقف کردنش کافی نبود هرچی نباشه اون قبلا ساعت ها در انبار سردخونه زندانی می‌شد.
همینطور که آهسته قدم می‌زد تصویر خودش رو در شیشه های مغازه ها تماشا میکرد‌.گونه ها و لب هاش از هروقت دیگه ای سرخ تر شده بودن و حالا میتونست به رنگ سرخ دراومدن بینی کوچک خودش رو تماشا کنه.
*یک ساعت بعد*
به ساعت مچی نقره ای رنگش نگاه کرد.ساعت ۲ شده بود و به مخل مورد نظرش نزدیک شده بود.می‌تونست آپارتمان‌های ۳ تا ۷ طبقه رو در چند خیابان اونطرف تر ببینه.
_ هی!!تو کی هستی؟اینجا چیکار میکنی؟
لعنتی...
صدای گوشخراش و بلند متعلق به یک مرد بود.هیکل درشتی داشت و سر تاسش رنگ پریده ی پوستش رو خیلی خوب نشون میداد.بنظر ۳۰ ساله می‌رسید ولی چروک های زیر چشم و دور دهنش سنش رو بیشتر نشون می‌داد.
- آقا مگه اشکالی داره که توی خیابون قدم بزنم؟
مرد خرناس کنان گفت:اینجا منطقه ی ممنوعس بچه.ورود به اینجا قدغنه همه این رو میدونن.
- اوه واقعا؟من مدت زیادی نیست که اینجا زندگی میکنم پس نمیدونستم.
_ دروغ نگو فسقلی من هیچ وقت تو رو اینجا ندیدم.
با قدم های آهسته و شمرده راهش رو به سمت مرد کج کرد.
_ زود باش از همون راهی که اومدی برگرد بچه.
با هرقدم مرد دستش رو به سمت برآمدگی کنار شلوارش می‌برد‌.
با توجه به مقدار برآمدگی می‌شد حدس زد که اون مربوط به یه اسلحس و به احتمال زیاد یه هفت تیر.
با توجه به هیکل درشت مرد میشه فهمید که زور بازوی بالایی داره ولی با توجه راه رفتن و سنگینی بدنش اون حرکت کندی داره.تا بیرون کشیدن هفت تیر و شلیک ۴۷ ثانیه وقت هست و با توجه به نحوه ی ایستادن مرد میشه فهمید که اون نمیتونه اجسام نزدیک رو ببینه پس با نزدیک تر شدن بهش احتمال خطا شلیک کردنش بالا میره.
عالیه.
با حرکت آهسته دست چپش که به دلیل قرار گرفتن در جیب سرمای کمتری حس کرده بود به سمت چشم هاش بالا اورد و روی  لنز ها کشید و آروم اون هارو بیرون کشید و با صدایی آهسته که به دلیل سکوت شب خیلی واضح شنیده می‌شد گفت:با وجود وسوسه انگیز بودن این پیشنهاد...






ولی من نمی تونم برگردم.

[ پنجشنبه 22 شهریور 1397 ] [ 07:55 ب.ظ ] [ ђเкคгเ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30