تبلیغات
☣ ƓLAMOUR ƬHƐ LǀƑƐ☣ - lies that the mirror say_1
lies that the mirror say_1
فصل بعد آهنگ پرنده ی مرده تو اسمش رو میزاری صبر،من میزارم حماقت.
فکر میکردم تو یکی باهوشی ولی توهم مثل بقیه یه احمقی.من فکر میکردم توهم مثل آینه بی نقصی فکر میکردم میتونی حقیقت رو به بقیه نشون بدی ولی اشتباه کردم تو هیچ وقت نمی تونی یه آینه باشی.تو گول خوردی تو تحت تاثیر اطرافیانت قرار گرفتی تو تسلیم ترس و احساسات،حرف های مردم،دروغ،تو تسلیم خواسته های خودخاهانه ی خودت شدی.
تو نور رو ندیدی و دنبالش نگشتی،عشق رو حس نکردی و دنبالش نگشتی.تو دنبال حقیقت نبودی چون اون رو در ذهنت شکل دادی.
تو اشتباه این دنیا بودی.مهم نیست که بهتر از دیگران بودی یا بدترشون،تو به سادگی با اونا فرق داشتی برای همین یه اشتباه بودی.تو باید نابود می شدی ولی تو برای خودت یه دنیا ساختی...با همون دانسته های کمی که به یاد داشتی تو برای خودت جهنمی ساختی که وجود نداشت و ازش متنفر شدی درحالی که همه چیز ساخته ی خودت بود.
تو در سکوت زنده موندی بدون اینکه کسی بفهمه در دنیایی که قرار بود نابود بشه.تو دنیا رو نجات دادی ولی در عوض خودت رو نابود کردی.تو غرق دروغی شدی که خودت بوجود اوردی.
...............
+متوجه نیستی؟یکی حتما می خواسته با پلیس بازی کنه.

چیزی نمی دیدم ولی صداها رو به وضوح می شنیدم.دروغ هایی که می گفتند رو می شنیدم.میخواستم فریاد بزنم و بگم که دروغ می گویند میخواستم بگم که من اینجام...من همیشه اینجا بودم ولی کسی نمی دید...چرا فقط چون چیزی را ندیدید تهمت دروغ بودن رو به اون می زنید؟
ولی من مرده بودم...نمی تونستم حرفی بزنم...نمی تونستم حرکت کنم...نمی دونستم کجا هستم...من به جز سیاهی چیزی نمی دیدم اینجا شبیه جهنم نیست...چون سرد بود...درست مثل زمین شیشه ای خانه...بهشت هم نبود...چون سیاه بود...درست مثل خانه...من واقعا مرده بودم؟؟این مجازاتم بود؟این که بعد مرگ هم در خانه ام بمانم؟مگه کار اشتباهی کرده بودم؟
صدایی عجیب شنیدم...مثل صدای یه پیرزن بود ولی عجیب بود...من صدا را با گوش هایم نمی شنیدم صدا انگار مستقیم به مغزم ارسال می شد.
یکم طول کشید تا حرف هارا بفهمم.
-اشتباهی کردی؟دختره ی احمق وجود تو زنده بودن تو خودش بزرگترین اشتباهه این دنیاست عجیبه که خودت تا حالا نفهمیدی.
منظورش چیه؟میخواستم از اون بپرسم که کی هست؟میخواستم از اون بپرسم که من کی هستم؟ولی نمی توانستم حرف بزنم...
-هارهارهار*صدای خنده ی زشتش توی سرم زنگ می زد...واقعا درداور بود*من خالق تو هستم ای بدبخت من همون خداییم که تمام زندگیت ازش سوال می پرسیدی.
خالق؟خدا؟اگر اون خالق منه پس چرا انقدر؟
-چرا انقدر تو رو در بدبختی هات رها کردم؟ساده نیست؟چون تو برای من هیچی نیستی وقتی شکست خوردی تبدیل به هیچی شدی. 
چرا...
-چرا انقدر بهت سختی دادم؟چون تو یه احمقی که به هیچکس شک نکردی.تو به اون دروغ واضح مهر حقیقت زدی.
کدوم...
-کدوم دروغ؟تو واقعا احمق تر از چیزی هستی که فکر میکردم.تو یه موجود زنده نیستی تو خانواده نداری تو در هیچ دنیایی زندگی نمیکردی.
درو...
-دروغه؟نه این حقیقته و برای اثبات حرفم...بگو ببینم اسم تو چیه؟اسم پدرو مادرت چیه؟اسم معلمت چیه؟
من...نمی دونستم...من...من...من وجود نداشتم؟چطور بعد از ۱۰ سال متوجه نشدم؟من اسم نداشتم...هیچکس نداشت...
پس چرا...
-چرا زندت گذاشتم؟چون تو باعث سرگرمیم بودی.برای سال ها من به عذاب کشیدن تو می خندیدم و لذت می بردم.
چرا...
-چرا جلوی خودکشیت رو نگرفتم؟چون علاقمو بهت از دست دادم.تو تسلیم شدی و من از کسانی که تسلیم میشن متنفرم.
حالا چی.. 
-ازت چی میخوام؟هارهارهار من چرا باید ازتوی حقیر چیزی بخوام؟تو حالا یه مرده ی بی ارزش بیش نیستی تنها چیزی که قبلا تورو باارزش می کرد این بود که زنده بودی.حالا تو هیچی نداری.
این...
-انصاف نیست؟درسته انصاف نیست ولی تو چیکار می تونی درموردش بکنی؟تو هیچ قدرتی نداری.
من یه...
-یه فرصت دیگه؟یه زندگی دیگه؟می تونم اینو بهت بدن ولی...چرا باید همچین کاری بکنم؟
چون این...
-وظیفمه؟من یه خدام هرکاری که بخوام می تونم بکنم.
بعد از...
-بعد از همه ی اون سختیا این کمترین چیزیه که میتونم بهت بدم؟
درسته.
-هارهارهار*خنده هاش باعث سردردم می‌شدن*بسیار خوب من زندگی دوباره رو بهت میدم و برای اینکه نمیری یه قدرت هم به تو میدم بگو ببینم تو چی میخوای؟
به من قدرتی بده که بتونم باهاش مرگ و زندگی رو کنترل کنم...تا مخالفام رو به خاکستر تبدیل کنم و به دوستانم عمر ابدی ببخشم.
-بسیار خوب من هرچیزی که خواستی رو به تو میدم.
در یه لحظه تمام سیاهی و سرما از بین رفتن.من در جای عجیبی بودم.همه چیز رنگی و زیبا بود.همه چیز خوشبو و گرم بود.
ولی تنها چیزی که توجهم را جلب کرد خورشید بود...اون زیباترین چیزی بود که تا به حال دیده بودم...جایی که من زندگی می کردم خورشید خاکستری بود ولی اینجا...به رنگ زیبای طلایی می درخشید.
من روی یه تپه ایستاده بودم تپه ای سرسبز و پر از گل های بنفش و صورتی.
دلم میخواست برای همیشه انجا بمانم ولی نمیتوانستم...من باید ماموریتم را به اتمام می رساندم چون فقط ۲ سال زمان داشتم...
..........
-خوب گوش کن.من به تو قدرت و هرچی خواستی دادم ولی من ادم صبوری نیستم...بهت ۲ سال مهلت میدم و بعد از ۲ سال چه موفق شده باشی چه نه زندگیت تموم میشه.اینبار
..........
ناامیدم نکن.

[ سه شنبه 20 شهریور 1397 ] [ 02:09 ب.ظ ] [ ђเкคгเ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30