تبلیغات
☣ ƓLAMOUR ƬHƐ LǀƑƐ☣ - Song Of a Dead Bird_3
Song Of a Dead Bird_3
اینم چپتر آخر

*یک سال بعد*

برای چند ثانیه سکوت بین آنها حکم فرما شد.مرد میانسال و آفتاب سوخته که حالا لاغر تر هم شده بود از این حرف ناگهانی شکه شده بود ولی سعی میکرد آن رت بروز ندهد.
_ببخشید میشه حرفتون رو تکرار کنید؟
+آقا...شما دخترتون رو کتک می زنید؟
_چ...چی باعث شده همچین فکری بکنید؟اون چیزی بهتون گفته؟
+ن...نه موضوع این نیستخب راستش اون دختر قبلا یه مقدار پرخاشگر بود و گاهی هم با بقیه ی دانش آموزها دعوا می کرد هرچند...اون یک ساله که کاملا گوشه گیر‌شده و حتی درفعالیت های گروهی هم شرکت نمیکنه حتی اگه به قیمت مردود شدنش تموم بشه و...موقع تست جسمانی مربی متوجه جای زخم و کبودی روی بدنش شد و به گفته ی پرستار موقع معاینه اون دید که جاهای زیادی از بدنش باندپیچی شدن و وقتی سعی کرد باندهارو باز کنه اون دست به فرار گذاشت .
_و شما فکر می کنید این کار منه؟
+نه...خوب...وقتی که ازش پرسیدیم اون جوابی نداد و ما میدونیم که شما چندسال اخیر به مقدار زیادی مینوشید و گاهی هم مواد مصرف میکنید و شاید...ناخوداگاه...
مرد برخواست و هردو دستش را محکم برمیز کوبید.
_کافیه خانم!!!همچین حرفی همچین تهمتی به من میزنید با اینکه میدونید بعد از مرگ همسرم فقط دخترم برام باقی مونده؟این اتفاق برای من و دخترم خیلی سخت بود من تمام تلاشم رو کردم که در اسایش زندگی کنه ولی مرگ همسرم خیلی روی اون تاثیر گذاشت.اون نتونست با این واقعیت کنار بیاد و شروع کرد به صدمه زدن به بدن خودش و...*شروع کرد به گریه کردن*
+خدای من!من میدونستم که اون مادرش رو خیلی دوست داره ولی هیچ وقت فکر نمیکردم مرگ مادرش انقدر...آه دخترک بیچاره
*در حیاط مدرسه*
_شنیدین چی شده؟باز پدرشو اوردن مدرسه.
+آه باز با کی دعوا کرده؟اون دختره ی عوضی چون درسش همیشه بیسته و یکم خوشگله فکر کرده هروقت  عشقش کشید هرکاری دلش خواست میتونه انجام بده.امیدوارم ایندفعه اخراج بشه.
×اون قبلا یبار بهم حمله کرده بود اگر معاون نبود احتمالا منو میکشت.
_آه؟همون بار که بش گفتی مادرش هرزس؟
×پففففتت!آره همون بار.دختره ی وحشی شوخی سرش نمیشه.
+من شنیدم مادرش همین پارسال مرد.
×خخخخخخ حتما از داشتن همچین دختری احساس شرم میکرد پس تصمیم گرفت خودشو بکشه.
+منم اگه همچین تحفه ای بدنیا میاوردم از ناامیدی خودم میکشتم.
_اه اه مگه دیوونه این؟چراخودتونو بکشین؟خوب اونو بکشین بعد یه بچه ی بهتر دنیا بیارید.
×خخخخخ آره!
+هه هه هه!
....بازهم مثل همیشه حرف!حرف!حرف!خنده!خنده!خنده!توهین!توهین!توهین!
هرچند...اینبار اون دیگه به این حرف ها اهمیت نمیداد حتی با خودش فکر میکرد چرا قبلا از همچین حرف هایی ناراحت میشد؟اصلا چرا براش مهم بود غریبه ها چی میگن؟اون دیگه گریه نمیکرد و باکسی حرف نمیزد.
دست مردانه و ضمختی که شونه اش رو گرفت و جمله ای که درگوشش زمزمه شد باعث شد بعد از مدت طولانی احساسی آشنا بهش دست بده.
ترس!!!
《میخواستی لوم بدی هرزه کوچولو؟هه!باید بگم که برای اینکار...زیاد عمر نمیکنی.》
*ساعت 2:30 نیمه شب*
همیشه دیر به خانه برمیگشت ولی اینبار خیلی دیر کرده بود...که همین باعث وحشت بود.
نشستن توی خونه ی خاک گرفته ی پر از خرده شیشه و تار عنکبوت اون هم وقتی منتظری پدرت بیاد خونه و تورو بکشه...مشخصا اصلا آسون نیست...هیچکس آرزوی مرگ نداشت...ولی اون هدفی هم برای زنده موندن نداشت.
هرروز از خواب بیدار شدن با درد،رفتن به مدرسه با شکم خالی و شنیدن توهین و کتک خوردن از بچه ها،هرروز به خونه برگشتن و منتظر موندن برای کتک خوردن از تنها عضو باقی مانده ی خانوادت.هرروز انجام دادن دروغی به نام زندگی.هرروز زندگی کردن در جهنمی که بقیه بهش میخوانند،دنیایی که وقتی ازش گلایه کنی بهت میگن بدبین و ناشکری!خوب متاسفم که نمیتونم اون دنیای زیبایی که همه میبینن ببینم.متاسفم که متفاوت بدنیا اومدم.متاسفم که نمیتونم در بهشت زیبایی که از دروغ ساختید زندگی کنم.
تنها صدایی که شنیده میشد صدای قلب کوچک و ترک خورده ای بود که در قفسه ی سینه ای پر از زخم تندتند می تپید.نمیدانست چرا ترسیده بود اون که قبلا بارها و بارها زخمی شده بود،کتک خورده بود،به خاطر خونریزی زیاد و یا خفه شدن از هوش رفته بود.پس چرا میلرزید؟این هم مثل خواب بود ولی خیلی بهتر...چون دیگر لازم نبود در جهنم بیدار شود.
هرچند...
*ساعت 3:34 صبح*
هنوز برنگشته بود و این خیلی خوب بود.نام ی نوشته شده درجای مناسب خود در آشپزخانه قرار گرفته بود و سلاح قتل که چیزی یه تیزبر سبز قدیمی و شکسته نبود آماده بود.
میدانست باید چکار کند پس چرا میلرزید؟دلیلش را نمیدانست.
چون احساس گناه میکرد؟
نه!!او انتقام را بیشتر از هرچیزی‌میخواست.
چون میخواست عضوی ازخانواده اش را بکشد؟
نه!!اگر بودن در یک خانواده به معنای هرروز عذاب کشیدن است پس ترجیح میداد خانواده ای نداشته باشد.
چون میخواست به کسی صدمه بزند؟
نه!!اگر این کار سخت و ترسناکی بود پس آن مرد نمی بایست بتواند انقدر به او صدمه بزندو موقع این کار بخندد.
شاید چون میخواست خودش را بکشد؟
شاید...دلیلی برای زندگی کردن نمی دید ولی بازهم فکر خودکشی برایش ترسناک بود.
او میتوانست پدرش را بکشد بدون انکه کسی متوجه شود ولی...او میخواست همه بدانند که کار او بوده.اوبود که شیطان انسان نما را نابود کرده بود همه باید میفهمیدند که در این ده سال چه بلاهایی سرش اورده بود همه باید بدانند تا شاید...درک کنند.
صدای باز شدن در خانه آمد....وقت عملی کردن نقشه بود.
پشت در اتاقش قایم شد و در را بست.چشمهایش را بهم فشرد و نفس عمیقی کشید.در اتاق زنگ زده بود و به سختی باز می شد و همین فرصت کافی حمله کردن را به او میداد.
درآهسته باز شد و...
.........
پلیس ده دقیقه ی دیگر از راه می رسید.نامه آماده بود...نقشه درست کار کرده بود و حالا فقط خودش مانده بود.چشم هایش را بست و به ده سال گذشته فکر کرد،تک تک روزهایی که در آن شکنجه شده بود را به یاد آورد...
هنوز در همان خانه بود...همان تارهای عنکبوت...همان وسایل خاکی‌و کثیف...همان خرده شیشه ها...همان لکه های قرمز شراب برروی دیوارها...همه چی همان بود ولی برای اولین بار احساس خوشحالی‌میکرد حسی عجیب که تا به حال تجربه اش نکرده بود.
....درحالی خون گرم از گلویش فواره میزد دختر برای اولین بار لبخند زد و با چشمهای باز‌به سمت نوری که صدایش میکرد رفت...
*ساعت 3:46 صبح*
خانه ای که درگذشته به جز رنگ سیاه و خاکستری و قهوه ای رنگ دیگری به خود ندیده بود حالا مدام با رنگ های قرمز و آبی چراغ ماشین های پلیس روشن میشد.خانه ای که در گذشته به جز صدای خرد شدن شیشه و فریاد به خودش نشنیده بود حالا غرق در هیاهوی پلیس ها بود.
مردانی درشت هیکل که در آشپزخانه مشغول خواندن نامه بودند.
+قربان حالا باید چیکار کنیم؟چند نفرو بفرستم دنبال جسدهاا؟
_داری‌چی‌میگی؟توی نامه گفته جسدها باید توی هال باشن ولی اونجا هیچی نیست.تازه توی خونه اثری از خون پیدا نشد.
+پس چیکار کنیم؟
_هیچکار.
+چی؟ولی قربان توی نامه نوشته شده اینجا قتل رخ داده.
_بگو ببینم مگه تو نمیدونی؟
+چی رو نمیدونم قربان؟
_من صاحب این خونرو میشناسم.همسر این مرد ده سال پیش سر زا رفت و این مرد هم نه سال پیش در جشن کریسمس که همه ی فامیلهاش در یک خانه جمع  شده بودند خونه رو اتش زد.
+خدای من این مرد دیوانه اس دمعلوم نیست چه بلایی سر دختر اورده.
_اون مرد به همراه بقیه در همون کریسمس نه سال پیش تبدیل به خاکستر شدن.
+پس شخص دیگه ای سرپرستی دخترش رو به عهده گرفته؟
_ممکن نیست.
+ولی دخترش...
_همونطور که قبلا گفتم زن اون مرد سرزایمان از دنیا رفت و بچه هم...خوب اون مرده به دنیا اومده بود و همین باعث مرگ همسرش شد.
+پس نامه...
_مثل اینکه یکی میخواسته با پلیس شوخی کنه چون اون مرد صاحب یه پسر مرده شده بود نه یک دختر مرده.


فصل بعد:دروغ هایی که آینه می گوید.

[ جمعه 2 شهریور 1397 ] [ 09:44 ب.ظ ] [ ђเкคгเ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب