تبلیغات
☣ ƓLAMOUR ƬHƐ LǀƑƐ☣ - Song Of a Dead Bird_2
Song Of a Dead Bird_2
موهاها قسمت دوم اومد.
یک قسمت دیگر از شکنجه دادن اون دختر بدبخت
ساعت 1:02 ظهر

جمعیت زیادی برای تشییع جنازه ی آن زن آمده بودند.مردم آشنا و غریبه که با لباس های سیاه در گروه های چند نفره و با فاصله ی کم از‌همدیگر ایستاده بودند و به دختر ۹ ساله ای که تک و تنها کنار قبر مادرش درسکوت ایستاده بود نگاه می کردند...پچ پچ می کردند و گاخی زیر لب می‌خندیدند.

+چش!نگاه کن انگار نه انگار مادرش مرده به جای گریه کردن مثل مجسمه وایساده و زل زده به قبر.
_من داشتم نگاش می کردم دختره اصلا گریه نکرد.
×نه من دیدمش اون گریه کرد اه اه لعنتی واقعا حال بهم زن بود.
_منظورت چیه؟
÷اوع من دیدمش شماهم باس می دیدید بعد از یه مدت که گریه کرد بعدش یهو اشکاش خونی شدن.
+شوخی میکنی!خون؟!خدای من.
_لعنتی من چند دقیقه پیش بش دست زدم!!!
×هه پس بگو چرا باباش انقدر ازش متنفره.
÷اگه بچه ی من اینجوری بود از خونه مینداختمش بیرون نمیدونم چرا اون نگهش داشته.
_شنیدم دختره حتی‌چندوقته درست و حسابی غذا نمیخوره.
+این که عالیه!اینجوری زودتر می میره.
_آره و با وضعی که پدرش داره اگه به خوردن الکل ادامه بده حتی شاید زودتر از دخترش بمیره.
×چی؟نه باید دعا کنی دختره زودتر بمیره وگرنه اگه پدرش بمیره ما باید حظانت اون رو گردن می گرفتیم.
+چی؟؟؟نه!!من همچین آشغال بدرد نخوری رو خونم راه نمیدم اگه به خانوادم صدمه بزنه چی؟من شنیدم چندین بار به خاطر پرخاشگری و کتک کاری از مدرسه تعلیق شده.
_ایش ایش اون اصلا انسانه؟اون یه انگله.
÷من که از داشتن همچین آدمی توی فامیل شرم می کنم.
_اگه دست من بود غذای سگ هاش می کردم.
+هییسسس!شاید یکی بشنوه.
×هه حتی اگه بشنون فکر کنم اونا هم با ما هم عقیده میشن.
...........
........
.....
...
..
.
حرف های زیادی زده می شد،خنده های زیادی شنیده می شد...و دختر همه ی اون هارو می شنید.
به اون حرف ها عادت کرده بود،به خاطر همون حرف ها توی مدرسه دعوا کرده بود ولی باز هم هردفعه که می شنید چشم هاش پر از اشک می‌شد...ولی دیگر کسی نبود که اورا در دامنش پنهان کند و بی صدا به گریه هایش گوش دهد...او را در آغوش بگیرد و حرف هایی به او بگوید که او را خوشحال کند...حرف هایی که خوب می دانست چیزی جز دروغ نیستند ولی همان دروغ ها زندگی دردآورش را برایش آسان تر می کردند.
اشک دیدش را تار کرده بود.حالا دنیای سیاه اطرافش را قرمز میدید ولی اجازه ی پایین رفتن به اشک هایش را نداد چون از حرف های آن غریبه ها بیشتر از کور شدن می‌ترسید.به هرحال برای دیدن دنیایی که به جز سیاهی چیزی ندارد چه نیاز به چشم بود؟

ساعت 23:25 شب درخانه

به زمینی که خرده شیشه آن را پر کرده بود نگاه می‌کرد...خیلی وقت بود که عادت کرده بود بدون حس کردن دردی روی شیشه ها راه برود ولی امروز چیزی فرق می کرد...حس می کرد بعد از مدت های طولانی دوباره خرده شیشه ها اذیتش می کردند.
صدای خرد شدن شیشه های زیر پاهایش درست مثل صدای قلب تکه تکه شده اش بود...موقع راه رفتن صدای زیبای *جرنگ جرنگ*و گاهی*ترق*می داد.
صدای بلند بهم کوبیده شدن در باعث شد برقی از بدنش بگذرد و با دونستن اینکه کی وارد خانه شده بود سرجایش میخکوب شد...به زمین خیره شده بود،به رده های زیبای خونی که روی خرده شیشه ها ریخته بودند خیره شده بود،به پاهایی که منشا خون بودند خیره شده بود.
سرش را بالا برد و به شیشه ی مشروب نیمه پری که در دست پدرش بود خیره شد بود...خوب می دانست که قرار بود چه اتفاقی بیوفتد.
مرد شیشه ی مشروب را بالا برد و سمت دختر که وسط اتاق به او خیره شده بود پرت کرد.
*جرنگ...شترق*
شیشه دقیقا جلوی پای دختر شکست و تکه های آن همه جا به پرواز درامد.برخی از شیشه ها بدنش را زخم کردند هرچند قطرات خون از سرخی شراب انگور قابل تشخیص نبودند.لباس سفید دختر حالا قرمز شده بود...از خون؟شاید از شراب؟شایدم از هردو؟به هر حال برای کسی مهم نبود.
هرچند برای دختری که تمام عمرش را در خانه ای از شیشه گذرانده بود زخمی شدن از شیشه ها چیزی جز زخم های عادی روزانه نبود...دیگر دردی از شیشه ها حس‌نمی‌کرد.
چهره ی بی تفاوت دختر برای پدری که هر روز برای دیدن درد و شنیدن جیغ های دخترش از خواب بیدار می شد...این بی تفاوتی مثل زهر بود...و او خوب می دانست که باید چه کند


.........

دختر ۹ ساله ی بسته شده به صندلی جیغ می‌کشید...کمک میخواست...گریه می کرد...عذرخواهی می‌کرد و  دنبال نجات دهنده ای بود...

ولی...

به جز مرد میانسال و آفتاب سوخته ی نیمه مستی که پدر میخواند و در دست یک مشت میخ و چکش گرفته بود و لبخند میزد...کسی آنجا نبود...



[ پنجشنبه 1 شهریور 1397 ] [ 05:13 ب.ظ ] [ ђเкคгเ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب