تبلیغات
☣ ƓLAMOUR ƬHƐ LǀƑƐ☣ - Song Of a Dead Bird_1
Song Of a Dead Bird_1
کی فکرشو می کرد بتونم داستان بزارم؟:/هرچند بسی‌کوتاه است^_^



*هق هق*

+این صدای چیه؟

*هق هق*

_یه آوازه.

+یه آواز؟ولی بیشتر شبیه گریه ی بچه می مونه.

_چون هست.

+منظورت چیه؟مگه نگفتی که یه آوازه؟

_خوب اونم هست.

+من که گیج شدم.

_این صدای آواز یه پرنده ی مردس.

+چی؟مگه پرنده ی مرده هم میتونه آواز بخونه؟

_می خوای بدونی چطور؟پس به داستانم گوش بده

...........

دختر نحیف و کوچک درحالی که به دامن مادرش چنگ زده بود گریه می کرد.چشم راستش کبود بود و گوشه ی دهنش پاره شده بود.

گلوله های درشت اشک از روی گونه های سرخش می غلتیدند و زخم گونه هاش رو ملتهب میکردند.

او باصدای خفه و بغض هق هق میکرد هرچند همان صدای خفه هم در سکوت شب...خیلی واضح شنیده می شد...ولی...کسی برای گوش دادن به گریه های یک دختر کوچولو اونجا نبود.

صورت خود را در دامن مادرش فشرد و با صدای خش دار و بین گریه از او که  بدون حرکت و هیچ حرفی در تاریکی اتاق ایستاده بود و به دختر کوچکش که می لرزید،گریه می کرد و درد می کشید نگاه می کرد پرسید:مامان...هق...بابا ازم...هق متنفره؟چرا؟...هق من کار بدی کردم؟هق...توروخدا بش بگو منو ببخشه...هق*فین*

او که مدت طولانی بدون حرف در اتاق ایستاده بود خم شد و دخترش را درآغوش گرفت.هرچند بر خلاف آغوش های مادرانه که گرم و سرشار از عشق هستند این آغوش سرد بود...بی احساس بود...بی صدا بود.گویی قلبی برای تپیدن در بدن نبود و خونی در رگ هایش جریان نداشت.هرچند برای دختری که تا به حال آغوشی به جز آغوش مادرش نداشت...آغوش مادرش گرم بود...بیشتر از هرچیزی سرشار از عشق بود تنها جایی بود که می تونست اون رو امن بخونه.

مادر دخترش را رها کرد و روی دوزانوی خود نشست و صورت کوچک،تپل،گرم،پر زخم و سرخ شده از اشکش را در دو دستش گرفت و نوازش کرد.سرمای دستانش باعث شد دخترک به خود بلرزد و زخم هایش دوباره درد بگیرند هرچند آن دست ها دست های  مادرش بودند تنها کسی که در آن دنیای کوچک و تیره به او صدمه نمیرساند پس ساکت ماند و چیزی نگفت.

مادر لبخند زد لبخندی که هیچ احساسی درآن نبود هرچند دخترک هم تابه حال لبخندی بجز آن لبخند ندیده بود پس فرق را احساس نمی کرد.

مادر گفت:البته که نه عزیزم!بابا خیلی دوست داره...منم خیلی دوست دارم.هیچ وقت دیگه این حرفو نزن باشه؟

دختر که حالا آرام شده بود به چشم های خالی از احساس مادرش نگاه کرد چشمانی که در نظر او زیباتر و مهربانتر از هرچیز دیگه ای بودند و گفت:مامان...قول میدی کنارم بمونی؟قول میدی که هیچ وقت ترکم نکنی؟

مادر دوباره لبخند زد و با همان چشم های مرده به چشم های پر از احساس دخترش ‌نگاه کرد:معلومه دختر عزیزم...من همیشه کنارت میمونم*دخترش را درآغوش می گیرد*...همیشه...

اینبار آغوش از حالت عادی فرق می کرد...سرد بود...بی احساس بود...بی صدا بود...ولی اینبار...درداور هم بود.


دختر:مامان...تو خیلی 

*۵سال بعد*


...دروغگویی

[ چهارشنبه 31 مرداد 1397 ] [ 04:01 ب.ظ ] [ ђเкคгเ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب