تبلیغات
☣ ƓLAMOUR ƬHƐ LǀƑƐ☣ - This is the END 1

☣ ƓLAMOUR ƬHƐ LǀƑƐ☣ - This is the END 1

This is the END 1
This,t,END,1,

جستجوگر سایت

This is the END 1

سلام همگی من بالاخره آپ کردمباور کنید سخت بود از یه طرف روزه بودم از یه طرف امتحان ورودی داشتم باید درس میخوندم خلاصه خیلی دردسر داشتم ولی الان تونستم داستانمو بزارم.
شرمنده خیلی خوب نیست کلا من استعداد داستان نویسی ندارم.ژانرش رو خودمم مطمئن نیستم ولی مطمئنم طنز رو دارهخوب بیخی بشوتید ادامه.


…………………………………………………………زرو...................................................

 

دیگه نفسم بند اومده بود نمی تونستم بیشتر از این بدوم،به پشت سرم نگاه کردم هیچ خستگی توی صورتشون دیده نمیشد البته اینکه ماسک زده بودن و من نمی تونستم قیافشون رو ببینم هم احتمالا یکی از دلایل بود.با اینکه نقشه ی راهرو هارو چند بار مرور کرده بودم ولی پیدا کردن راهم اون هم با این همه نور چشمک زن و استرس کار سخت و تقریبا غیر ممکنی بود....قول میدم اگه از اینجا زنده بیرون برم یخورده دو میدانی کار کنم.

با دیدن تابلوی قرمز و درشت خروجی قولم رو پاک فراموش کردم.با اینکه خیلی خسته بودم به سرعتم اضافه کردم و از اون ساختمون لعنتی بیرون دویدم.

سریع به سمت جمعیت مردم رفتم و خودمو باشون قاطی کردم،اصلا این همه آدم واسه ی چی یک جا جمع شده بودن؟ولی همینکه جلوی دستگیر شدنم رو میگرفتن باهاشون هیچ مشکلی نداشتم.تنها مشکلم صدای بلند و گوش خراش یکی بود که از باند های غولپیکر اطرافم پخش میشد!زیاد به چیز که میگفت اهمیت نمی دادم،فقط میدونستم که بقیه همراهیش میکردن...در حال حاضر تنها توجه من به مامورهایی بود که وارد جمعیت میشدن...!

......................................................نویسنده^_^...................................................................

صدای آژیر ماشین ها ی پلیس با صدای آهنگ ترکیب شده و صدای بسیار گوش خراشی بوجود آورده بود.

باجمع شدن بیشتر ماشین های پلیس جو شادی که برقرار بود جای خودش رو به ترس و استرس داد!همه با هم پچ پچ میکردن و بعضی ها هم از ترس جیغ میکشیدن...آهنگ قطع شده بود و فقط صدای سوت(اگه بفهمید منظورمو)از بانده ا پخش میشد،همه داشتن سعی میکردن بفهمن چه خبر شده،زیاد هم موفق نبودن.

توجه همه به ماموری که روی صحنه رفت جلب شد،به نظر میومد از اون درجه بالایی ها باشه....میکرفون رو از دست خواننده گرفت و شروع کرد به حرف زدن:

( مردم خوب لازم نیست از ما بترسید،ما کاری به کار شما نداریم و از اینکه برنامه ی شما رو قطع کردیم متاسفیم.ولی فردی در بین شما هست که ما دنبالشیم،اون یک دزدِ یک دزد بسیار خطرناک...)

صدای پچ پچ ها بلند تر شد...همه به اطرافشون نگاه میکردن و سعی میکردن تا حد ممکن از بقیه ی مردم دوری کنن.

(مردم خواهش میکنم خونسردی خودتون رو حفظ کنید...نگران نباشید اون دزد با وجود این همه نیروی امنیتی نمیتونه کاری بکنه،مامور های ما تک تک شمارو بررسی میکنن تا دزد رو پیدا کنن و تا وقتی اون پیدا نشده کسی نباید از این محدوده خارج بشه.!)

-هیچکس از جاش تکون نخوره وگرنه میکشمش!

.........................................................زرو........................................................................

اگه همینجوری بمونم و کاری نکنم مطمئنا دستگیر میشم... ولی چیکار کنم؟چیکار میتونم بکنم؟با وجود این همه مامور فرار کردن تقریبا تو مایه های این بود که از جنیفر لوپز بخوام زنم بشه و اونم قبول کنه!...

یکی از مامور هایی که چند دقیقه ی پیش به بقیه دستور میداد و سرباز هارو اینور اونور پخش میکرد رفت روی صحنه و شروع کرد به حرف زدن...هیچ کاری از دستم بر نمیاد............مگر اینکه...!آره خودشه!

این تنها فرصتم بود یا میرم و موفق میشم یا میمونم و دستگیر میشم.

.......................................................هیکاری.......................................................

وسطای اجرام بود که یه عده آدم ریختن روی صحنه و بین مردم...میکرفون رو ازم گرفتنو شروع کردن به حرف زدن...منو هم کلا آدم حساب نکردن.

دستوربیا:و این کجاش عجیبه؟

-تو یکی خفه شو موجود بیخود.

-همین موجود بیخود بود که وقتی بچه بودی جونتو نجات داد تا حالا بیای وسط مردم عربده بکشی پس بفهم داری با کی حرف میزنی.

-من اگه میدونستم جونمو نجات میدی و تا اخر عمرم سرم منت میزاری همون موقع خودمو پرت میکردم جلوی گلوله.

-تو بهتر نیست به جای کل کل با صدای توی سرت به حرفای اون پیرمرد گوش کنی؟شاید چیزی حالیت شد؟.هرچند بعیده...

-تو بودی که بحثو شروع کردی.

- تو میتونی تمومش کنی.

-چرا تو تمومش نمیکنی؟همیشه من باید کم بیارم؟

-ادامه بدیم هم تویی که کم میاری پس حالا تمومش کنی به نفعته.

-....(بمیری)

-هوی اون یارو داره با تو حرف میزنه.

یارو(._.):جرات نداری...این حماقته!!

-ها؟مگه من چیکار کردم؟

-خره با تو نیست با اون یاروس که اسلحه گرفته سمت شقیقت.

-آهان...صبر کن چی؟؟؟؟؟؟؟!!!

.................................................................زرو..............................................................

نزدیک بود بهم شلیک کنن ولی خداروشکر این دختره اصلا از جاش تکون نمیخورد و راحت تونستم بگیرمش و اسلحه رو طرفش بگیرم.

سعی کردم صدام نلرزه و با صدای بلند داد زدم:هیچکس از جاش تکون نخوره وگرنه میکشمش.

پچ پچ ها حالا جای خودشون رو به جیغ و گریه داده بودن...عالیه حالا ادم ربایی هم به لیست طولانیه جرمام اضافه شد.

افسر:جرات نداری...این حماقته!!

دختره تکون نمیخورد فکر کنم از ترس خشکش زده...ایکاش هداقل نفس میکشید تا بفهمم زندس.!دوباره نگاهمو به افسر دوختم برای چند دقیقه به هم خیره شدیم،اگر زیاد اینجا بمونم خطری میشه باید هرچی سریع تر فرار میکردم.

-خوب گوش کنید ببینید چی میگم همین حالا واسم یه ماشین اماده میکنید...من این دخترو با خودم میبرم و اگه بفهمم کسی تعقیبم میکنه...خوب فکر کنم خودتون میدونید چی میشه (شرمندتم عمه خیلی یادت کردن)این طرفدارا باید روی قبر آیدل عزیزشون جیغ و داد کنن.(الاناس که تیکه تیکم کنن)

سکوت خفنی همه جارو گرفت حتی اژیر ها هم خاموش شده بودن...چقدر طولش میدن خدا الاناس که خودمو خیس کنم،لعنتی عجله کن!

-خوب؟

اخم هاش تو هم رفتن اگه میتونست خرخرمو میجوید...از تو چشماش میشه فهمید به چی فکر میکنه...اوه اوه چقدر خشن.

بیسیمش رو بالا اورد،یه نیم نگاهی به دختره کرد بعد توی بیسیم با صدایی عصبی گفت:کاریش نمیشه کرد...براش یه ماشین بفرستین.(وای ممنونم خدااا)

بعد از چند دقیقه یه ماشین جلومون پارک شد.یه ماشین شاسی بلند نقره ای...به نظر میاد از اون گروناس...!*سرمو تکون دادم*چیکار میکنی پسر الان وقت ماشین پرستی نیست زود عمل نکنی باید با یه سوراخ اضافه بری خونه.

..........

اونقدر رانندگی کردم که دیگه چراغ های شهر از دیدم خارج شدن،کسی دنبالم نمیکرد...بالاخره...با یه پوف به صندلیم تکیه دادم،چقدر احساس راحتی میکردم.

-میشه بپرسم چه غلطی داری میکنی؟

اوه خدای من اونقدر که در طول راه ساکت بوده وجودش رو پاک فراموش کرده بودم...هنوز اونقدر از شهر دور نشده بودم که اونو پیاده کنم و مطمئن باشم کسی دنبالم نمیکنه و هیچ جایی نیست که بتونم ماشین رو عوض کنم،هرچند حیفه ماشین به این قشنگی.باید یه کاری میکردم دوباره ساکت بشه چون الان تنها چیزی که نیاز ندارم شنیدن وراجی های یه دختره.ولی اینجا که چیزی نیست...شاید اگه بترسونمش...

*اخم کردن*

بهش خیره شدم سرتا پامو یه براندازی کرد با و با یه قیافه ای که انگار میگفت برو عمتو بترسون گفت:قیافتو درست کن عینهو بوقلمون شدی.

*با خاک یکسان شدن*من زیاد تو کار ادم ربایی حرفه ای نیستم ولی این نباید ترسیده باشه؟اسلحه رو سمتش نشونه گرفتم و تن صدام رو بالا بردم:ببین دختر جون شاید متوجه نیستی ولی تو الان دزدیده شدی،حرکت بیجایی بکنی میمیری.

یه لحظه سکوت شد یه نگاهی به تفنگ کرد با یه یشخند برگشت بهم نگاه کرد:تفنگت خالیه احمق.

چی؟امکان نداره خودم پرش کرده بودم چطور ممکنه؟...:«آخ!چیکار میکنی وحشی؟»یه لحظه از درد فرمون از دستم در رفت و ماشین شروع کرد به لایی رفتن،سریع فرمون رو دو دستی چسبیدم.خداروشکر جاده خالی بود.

زنتیکه ی *بــــــــوق*این آیدله؟آیدلای اینا گاز میگیرن؟لعنتی دستم رو پاره کرد...این دختره دیگه داره روی اعصابم راه میره،شاید من ادم ربا نباشم ولی این معنیش این نیست که خطری براش ندارم...اون نیشخندی که روی صورتش بود...اون خونی که از دستم میچکید...دستم شروع کرد به سوزش بدون نگاه کردن هم میتونستم حس کنم شمشیر هام دارن از دستم میزنن بیرون...

میدونی چیه؟حالا که زحمت کشیدن و اومدن بیرون چرا ازشون استفاده نکنم؟حالا خواهیم دید که کی میخنده.

-خودت خواستی دختر...*دیگه استرسی درکار نبود...تردیدی هم نداشت،اون ادم ربا نبود...ولی معنیش این نبود که تا حالا کسی رو نکشته.عصبانیت و ترسی که داشت جاشو به یه نیشخند شیطانی داد... حالا جای اونی که ترسیده بود عوض شد*

ا*ین حرفش همراه بود با صدای شکستن شیشه و پاشیده شدن خون*

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 31 خرداد 1396 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ ђเкคгเ ] [ بلی؟ () ]

نظرات این مطلب

یکشنبه 4 تیر 1396 11:19 ب.ظ
اقا ادامه ادامه ادامه
پاسخ : ђเкคгเ
چشم
یکشنبه 4 تیر 1396 10:46 ب.ظ
درسته خودمم تنبلم ولی میگم

تنبل نباش یکم از دستوربیا یاد بگیر ببین چه قدر پشتکار داره که حرصت بده
یاد بگیر تو داسی گذاشتن پشت کار داشته باش
پاسخ : ђเкคгเ
عههههه ازش تعریف نکنین پررو میشه
یکشنبه 4 تیر 1396 09:42 ب.ظ
ایا منظورم بود
پاسخ : ђเкคгเ
اره گرفتم
یکشنبه 4 تیر 1396 09:42 ب.ظ
اونوقت چرا ابا؟
پاسخ : ђเкคгเ
چون تنبلم
یکشنبه 4 تیر 1396 06:13 ب.ظ
نمیخوای ادی بگذاری ایا؟
پاسخ : ђเкคгเ
نع
یکشنبه 4 تیر 1396 12:04 ب.ظ
چی دزدیده حالا =/ به نفعش باشه با ارزش باشه=/
پاسخ : ђเкคгเ
بعدا میفهمیداره یجورایی
یکشنبه 4 تیر 1396 12:01 ب.ظ
فکر نکنم دیگه کسی بخواد بدزدتت=/
پاسخ : ђเкคгเ
اره...البته بعدا منو جر میده
یکشنبه 4 تیر 1396 12:00 ب.ظ
من از این دستور بیا خوشم میاد چون فاز مخالف باهات میزنه =/
پاسخ : ђเкคгเ
همه دوسش دارن
یکشنبه 4 تیر 1396 11:59 ق.ظ
واو 0_0 عالی بود ادامشو نزاری میخورمت =/
پاسخ : ђเкคгเ
مرسی ^_^چشم
یکشنبه 4 تیر 1396 05:21 ق.ظ
ادومخ ادومه یه بور فویده ندوره
پاسخ : ђเкคгเ
چشم
یکشنبه 4 تیر 1396 05:21 ق.ظ
چرا این وجدان همیشه بوقه ؟؟ :| واسم سواله آخه
پاسخ : ђเкคгเ
همیشه واقعا...منتها این وجدانم نیست دمونه
یکشنبه 4 تیر 1396 05:20 ق.ظ
خیلی خوب ضایعش کردی حقاااا که استاد خودمانی هیکاااااا چاااااان خالیه عامو خالیه خودتو نکش
پاسخ : ђเкคгเ
حقش بود^_^مرسی من شاگرد شمام^_*
یکشنبه 4 تیر 1396 05:19 ق.ظ
عااااالی بود عااامووووووووو عااااااالی
پاسخ : ђเкคгเ
مرسی مرسی
یکشنبه 4 تیر 1396 05:19 ق.ظ
جان من دوباره دیالوگ زرو درباره ی جنیفر لوپزو بگو
پاسخ : ђเкคгเ
تو ادامه ی داستان زیاد میشنوین
شنبه 3 تیر 1396 01:41 ب.ظ
خیلی خفنهههههههههههه!!!
ناموسن اون تیکه ی جنیفر لپز باحال بود
پاسخ : ђเкคгเ
تنکس
شنبه 3 تیر 1396 10:39 ق.ظ
اپم هیکاری ^__^
پاسخ : ђเкคгเ
چشوم:)
شنبه 3 تیر 1396 10:39 ق.ظ
اپم هیکاری
پاسخ : ђเкคгเ
امدممم
جمعه 2 تیر 1396 08:06 ب.ظ
خوب دیگه ..من برم لب دره بشینم تا فرجی بشه بیفتم بمیرم با این داستان نوشتنم...
بدرود
*حرکت به سمته دره ی کنار وب*
پاسخ : ђเкคгเ
ننننننننننننننننننععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععع
جمعه 2 تیر 1396 08:05 ب.ظ
و دستور بیای عزیز من!!
حسابی دوستش دارم
خودت که دیگه میدونی
پاسخ : ђเкคгเ
دستوربیا:چاکرتیمتو به اذیت این خر ادامه بده منم عاشق ترت میشم



.___________.
جمعه 2 تیر 1396 08:04 ب.ظ
داره از این یارو زرو بد جوووور خوشم میاد.‌.دو شخصیتیا خیلی باحالن...مخصوصا اگر قاتل باشن‌..!!
پاسخ : ђเкคгเ
اوهوم منم از شخصیتش خوشم میاداصلا دوشخصیتیاش چنان با هم فرق میکنن که...:|رک بگم کلا قسمت بعد میرینه بهم:)
جمعه 2 تیر 1396 08:03 ب.ظ
این همه استعداد چطوری تتوی تو جا شده ؟ها؟
پاسخ : ђเкคгเ
به زور
جمعه 2 تیر 1396 08:03 ب.ظ
و دقیقا اینحا بود که من متوجه شدم باید قلم رو کنار بزارم و برم بمیرم...این عالیییی بود!!!!
پاسخ : ђเкคгเ
نععععععع دوباره بگی داسی نمیزارم-_-مرسی نظر لطفت عست
جمعه 2 تیر 1396 01:09 ب.ظ
هیکاری دستگاه شدی رف:/
پاسخ : ђเкคгเ
جمعه 2 تیر 1396 01:08 ب.ظ
نه گفتم جنیفر و زرو(خطاب بهشون) ب پای هم پیر شین
درست گفتم
پاسخ : ђเкคгเ
پیر شن
جمعه 2 تیر 1396 11:04 ق.ظ
آها خخخخ فکر کردم ‌یه دستگاهی چیزیه
پاسخ : ђเкคгเ
looooooooool
پنجشنبه 1 تیر 1396 08:00 ب.ظ
یه سوال می کنم نخندینا:ا....آیدل چیه؟._.
پاسخ : ђเкคгเ
ایدل همون خوانندس و مدل تبلیغاتی مشهور
پنجشنبه 1 تیر 1396 07:59 ب.ظ
یه لحظه وایسا من گفتم هر سه نفرشون زندن؟0-0یکی بگه من چم شده؟:ا
پاسخ : ђเкคгเ
خخخخخخ من فکر کردم دستوربیا رو هم حساب کردی
پنجشنبه 1 تیر 1396 07:55 ب.ظ
آها آیدل دزدیده بودی...اثرات روزه ست
پاسخ : ђเкคгเ
نه یه چیز مهم تر
پنجشنبه 1 تیر 1396 07:54 ب.ظ
زرو خیلی ناشیه هاااااا حالا چی دزدیده بود صدنفرو دنبال خودش راه انداخته بود؟
پاسخ : ђเкคгเ
نمیشه بگمممم
پنجشنبه 1 تیر 1396 07:53 ب.ظ
بزنمت>:ا.... به این خوبی می نویسی بعد میگی بد می نویسم....خیلیم خوب می نویسی ادامشو بزار ببینم اهههه
پاسخ : ђเкคгเ
گوناه دارم:(نظر لطفته^_^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب

نمایش نظرات 1 تا 30